ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
261
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
ها را بسته بود مگر درى كه برودخانه باز مىشد كه از آن در كشندگان متوكل داخل شدند . آنها از آن در وارد شدند . ابو احمد ( پسر متوكل ) آنها را ديد و گفت : اى پست فطرتان چه ميكنيد ؟ آنها شمشيرها را آخته بودند . متوكل چون فرياد ابو احمد را شنيد . سر بلند كرد و گفت : اى بغا اين چه كاريست ؟ بغا گفت : اينها نگهبانان نوبتى هستند . آنها هم ( ترسيدند ) و به عقب بازگشتند . چون صداى متوكل را شنيدند . در آن هنگام هنوز « واجن » و اتباع او نرسيده بودند . فرزندان وصيف هم با آنها بودند بغا به آنها گفت : اى فرومايگان شما اول و آخر كشته خواهيد شد پس بهتر اين است با عزت و جوانمردى بميريد . آنها برگشتند . اول « بغلون » او را با شمشير زد . شمشير گوش و دوش او را بريد . متوكل گفت : مهلت بده خداوند دستت را ببرد خواست برخيزد . دست خود را سپر كرد . بغلون دستش را بريد . باغر هم ( هر دو ترك بودند ) او را زد ، فتح گفت : واى بر شما امير المؤمنين است آنگاه خود را بر او انداخت . آنها شمشيرها را بتن او فرو بردند . او فرياد زد آوخ از مرگ ، كنار رفت كه او را كشتند . آنها بوصيف گفته بودند : ما از عاقبت كار خود مىترسيم وصيف گفت : باكى بر شما نيست گفتند : يكى از فرزندان خود را همراه ما بفرست او پنج فرزند خود را فرستاد كه صالح و احمد و عبد اللّه و نصر و عبيد الله بودند . گفته شد چون مهاجمين وارد شدند « عثعث آنها را ديد و بمتوكل گفت : ما از شير و مار و عقرب رها شديم اكنون دچار شمشيرها مىباشيم ! متوكل گفت واى بر تو شمشير چيست ؟ هنوز سخن او پايان نيافته بود كه مهاجمين داخل شدند و او را كشتند . فتح را كشتند و از آنجا خارج شده نزد منتصر رفتند و بعنوان خلافت بر او درود گفتند و خبر دادند كه امير المؤمنين زندگانى را بدرود گفته بر سر « زرافه » هم با شمشيرهاى آخته ايستادند و گفتند : بيعت كن او هم بيعت كرد . منتصر هم از آنجا بوصيف ( كه بفرمان او و با بودن فرزندان او متوكل كشته شد ) پيغام داد